آخرین خبر:
حاج داود هنوز میگوید: "ببخشید اشتباه گرفتید."
امیر سیروس لطفی یك آن، چیزی میگوید؛ نه انگار كه در جمع فرماندهان بزرگی كه روبروی صحنهای از خاطره گویی او نشستهاند، دارد چیزی میگوید. نه انگار كه او امیر پر افتخارارتش است.
امان از این نقاب زمینی
امیر مثل بچههای هیات الشهدا - و لابد بیاختیار-، لختی از نقاب زمینی، خود را میرهاند و انگار كه وقت تنگ است، ناگهان به اعماق اقیانوس بیادعایی، غور میكند و در یك نفس، نوای حالتی از بیدرجه بودن را مینوازد: "هنوزعشق آن رزم در وجودم زبانه میزند. اگر دشمن خیال خامی در سر بپروراند، به دستور فرمانده كل قوا، نارنجك و تی ان تی به خود میبندم تا راه بر او سد سازم و این بار بدون درجه."
یلی است. امیر است؛ 73 ساله. فرمانده لشكر 16 زرهی ارتش بوده. او الان كهنترین پرسنل نظامی ایران است. اخیرا از یك بیماری سخت رسته اما میگوید: "هنوز روزی 8 كیلومتر پیادهروی میكنم."
درست وقتی خاطره آن سردار دیگر، به صحنه سخنرانی در جمع 100 مرد اعدامی میرسد، صدای همان نوایی در سالن منتشر میشود كه یك آن، امیر لطفی نواخته بود. مثل نوایی كه نه یك آن، كه از محرم 1365 تا حالا و تا یك فردای همیشگی از هیاتالشهدا به گوش میرسد: بیادعایی. بی درجهگی.
نفرین و لعنت بر او باد
امیر لطفی به همین چند سال پیش اشاره میكند و میگوید: "بعد از 40 سال، خب با احتساب آن زمان واین زمان، بازنشسته شدهام."
او از یك مكالمه تلفنی ناگهانی با بنی صدر در همان روزی كه صدام به ایران حمله كرده، یاد میكند. خاطره را كه دارد تمام میكند، ناگهان روی ترش میكند و نفرین و لعنت میفرستد به بانی یك شكست بزرگ در جنگ.
امیر آنگاه در آسمان خاطرهها بال میزند و بال میزند و گاه بی مقدمه یاد صحنهای میافتد: "دلاوری در روزسختی از جنگ، چنان جانفشانی كرد كه ناگهان درجهام از شانه برداشتم و او را مفتخر به ترفیع، در خط مقدم كردم."
نوایی و نسیمی میآید
امیر باز بال میزند و با ل میزند. در یك نفس از اینكه هنوز زنده مانده ابراز تحیركرد. بهناگاه، نگاه و كلاماش، روی چهرهای در میان حاضران قفل شد، اسم آن مرد را هر چه كرد به یاد نیاورد اما آن چهره را به حاضران نشان داد و تخطر خاطرهای، قفل دویدن چشمها و زبانش را میشكند: "این مرد همان است كه دره مهیب ترس در چشمان ژنرالی كه به تانگهایش میبالید، حفر كرد، وقتی با چند نوجوان و جوان و چند آر پی جی و هم البته همت و غیرت، این فرمانده كه آن زمان، آنها بیدرجه بودند، در برابر گردانی از تانگ ایستاد و ژنرال را اسیر كرد."
و دو باره امیر ذهن خبرنگار را به خاطره ضیافت هیات سیدالشهدا پرت میكند: چه خوش، صدای آن نوا، نوایی برای تقل حالتی از بیدرجه بودن: "ببخشید؛ اشتباه گرفتید." بیادعایی ... بی درجهگی ...
سخنی كه با آن بیگانهایم
"ببخشید؛ اشتباه گرفتید." این پاسخ حاج داود به سوال خبرنگار است. بعد از او، بیشتر همسالان او كه در ضیافت افطار هیاتالشهدا میهمان حاج سید امیربودند، به خبرنگار كه از آنها در باره جنگ پرسیده بود؛ همین پاسخ را تحویل میدهند: "ببخشید؛ اشتباه گرفتید."
نوای بیادعایی با با ندای دم افطار و هم با نسیمی كه معلوم نیست از كجا وزیدن آغاز كرده تا به هیاتالشهدا رسیده، در هم میتنند؛ مرثیهای كه زیارت عاشورایش نامند، یك فریاد بیصدا میشود. صورت سرداران خیس میشود؛ تا اذان میگویند.
كشف یك سند
توی صف نماز مغرب، خبرنگار در باره حاج داود از حاج اكبر سوال میكند كه تلاشی بیحاصل است. حاج اكبر برادر حاج سید امیر و الان تراشكار است. اما تیر كنجكاوی خبرنگار در پرسجویی كه از جوانان شوخ و شنگ هیات كرده بود، به سنگ نخورد؛ حاج داود الان لولهكش است. او داستان جالبی دارد. سالهای سال است كه او را عمدتا با شلوار كردی میبینند؛ همه جا، حتی توی میهمانی. بعد از سالها بی پاسخ ماندن سوالی كه برای جوانترهای هیات پیش آمده بود و با وجود اینكه حاج داود به همه همسالانش سپرده بود؛ راضی نیست ماجرا را لو بدهند، سر انجام یكی از بچه بسیجیها كه سال تولدش با سال تاسیس هیاتالشهدا؛ یعنی 1365 برابر است؛ ته ماجرا را درآورد: پاهای حاج داود سوخته، برای همین در همه سالهای بعد از مجروحیتش، مجبوراست با شلوار گشاد بگردد تا درد و سوختن، كمتر مزاحم كار و روزمرگیاش شود. حاج داود توی جبهه راننده لندكروز بوده. این اندكروز شب و روز بین خط و عقب، نیرو و مهمات و از این قبیل، آورد و برد میكرده و یك بار لابد لند كروز و هر دو پای حاجی سوختهاند.
یك حساب مسدود
مردی كه با شلوار كردی و دستهای روغنی، این روزها در اطراف میدان خراسان تهران با سهراهی و زانویی ، لوله و حدیده، آچار شلاقی و شلاق معیشت، دست و پنجه نرم میكند؛ حساب عشق و هراس، شور و دلهره، شوق و حسرت، خون و خداحافظی با رفیقهایی كه به سفر رفتند را مسدود كرده و خاطره سوختن لندكروز و هر دو پایش را تا میتواند پنهان میكند.
راستی چرا او حسابی چنان پر و پیمان را اینجا و در این دنیا مسدود كرده، چرا سابقه و خاطره سوختنش را به رخ نمیكشد تا لااقل مثل شلوار كردی كمی دردهایش را كم كند؟ چرا حاج اكبر از مخارج میلیونی بیماری قلبی حاج داود یواشكی و با لحنی كه فقط به اندازه پچپچ طنین دارد به خبرنگار میگوید تا مبادا حاجی بفهمد كه غریبه از درد او با خبر شده و شاكی بشود و بزند زیر همه چیز. راستی چرا وقتی از دلاوریها و سرداریها ازحاج داود میپرسی، بجای پاسخ؛ نوایی و نسیمی تو را با خود میبرد؟
یك نوا و یك نسیم
"ببخشید اشتباه گرفتید"، این همان نوایی است كه از حنجره حاج داود كوك میشود؛ چه غریب است این نوا این روزها؟
زیر سایهای مهربان، نسیمی مزین به خنكای سایهای مهربان، تو را با توشه صبر میزبانی میكند. سایهای كه حاصل كاشتنی در سالهای دور است. كاشتنی كه سر انجام راز آن را باید حاج سید امیر فاش سازد. راز این نسیم و آن نوا و كاشتنی در سالهای دور را حاج سید امیر توی تاریكی، وقتی بعد افطار مهمانها را بدرقه كرده بود فاش ساخت. وقتی خبرنگار سر انجام حاج سید امیر را راضی كرده بود از جنگ و از شهدا بگوید، نوبت برق رفتگی محله آنها هم رسیده بود و حاج سید امیر راحتتر توانسته بود راز سایه مهربان را فاش سازد.
وقتی به ضیافت پیروزی رفتم
اولین روز ماه مبارك رمضان؛ درست 20 سال پس از تمام شدن جنگ، در یكی از پس كوچههای آخر پیروزی، خیابانی كه شلوغیهای شرق تهران را به تسخیر خود درآورده، نسیمی و نوایی به ظرافت"ببخشید؛ اشتباه گرفتید."، مدعوین هیاتالشهدا را فرا میخواند. حسرت! حسرت بر این كوردلی.
تو، تابلوی هیاتالشهدا را میبینی اما میزبانان را، كه آنجا ایستادهاند برای خوشآمد گویی، نمیبینی. از میزبانان، حاج سید امیرواضحتر برای خبرنگار حرف زد.
یك مرد ثروتمند
حاج سید امیر در برابر پرسش خبرنگار در باره شهدا مكث میكند، آهی میكشد، اما چشمهای غرق در حسرت او و هم صورت زبرش اصلا خیس نمیشود:
"باور كنید روز و شب با یاد آن 4 نفر زندگی میكنم: حسین رضایی، مرتضی سماوات، علی رحمانی و خالقی. رفیق بودیم. من الان 43 سال دارم، هر چه دارم از آن زمان دارم. علی رحمانی میگفت از خدا خواسته كه در حال نماز شهید بشود. آخر هم در حال ركوع شهید شد. گفته بودم «داش علی چرا میخوای در حال نماز شهید بشی»، جواب داده بود: «چون من بیچاره، فقط در حال نماز حالت بندگی دارم.» من هنوز از خودم سوال میكنم اگر علی رحمانی بیچاره بود پس من چه هستم؟ میدانید همه ثروت من، همین سوال است. آیا ثروت كمی است؟"
صورت زبر و سخت حاج سید امیر حتی وقتی از ثروتش سخن میگفت، اصلا خیس نشده بود. از میزبانان هیاتالشهدا كه حرف میزد اصلا احساساتی نبود. هیاتالشهدا هم داستان جالبی دارد.
داستان یك هیات
وقتی هنوز جنگ تمام نشده بود و نسیم شهادت در كوچههای اطراف میدان خراسان میوزید، وقتی روزی از روزهای سال 1365 آنها دیگر تاب ندیدن شهدا را نداشتند، هیاتالشهدا را تاسیس كردند تا در پرتوی انوار هیات متعلق به شهدا صبوریمستمر، حسرتمستمر و ندیدنمستمررفیقهای رفته را تاب آورند. وقتی فقط دو سال بعد، امام شهدا هم به جمع مستان پیوست، بچههای هیاتالشهدا باز هم تنهاتر شدند. اگر نبود نوا و نسیمی كه زیر سایه هیات سرگرفته و میوزد، التهاب بی تابیشان را هرگز مرحمی نبود. در آن روزهای نخست تشكیل هیات، آنها ، جوانیهای حاج سید امیر و حاج داود و حاج اكبر و حاج علی و حاج محمد و حاج اكبر و قاسمآقا و آقااللهصفت، بودند و امروزها، آنها، میان سالی و لابد تا پیری را با كارداری وزارت خارجه، لوله كشی، كارمندی وزارت دفاع، جوشكاری، معلمی، تراشكاری، آخوندی، پارچه نویسی و ... تمشیت میكنند.
ازآن روزها، هیات، به میزبانی شهدا یعنی در خانه شهدا، هر هفته وعده دیدار داشت و این آخریها هیات باز هم به میزبانی شهدا، به خانه رفیقهای شهدا كه از حسرت ماندن، درد و سوختنی مستمر دارند، راه یافته است.
یك مرد اخمو
توی مراسم خاطره گویی فرماندهان دوبار نوایی و نسیمی از جنس هیاتالشهدا گوش و جان را نوازش داد. یك بار هنگامی كه امیر لطفی از زبانههای عشق و رزم گفت و از بستن نارنجك به خودش برای سربازی در پیشگاه فرمان فرمانده كل قوا و بار دوم وقتی خاطره آن سردار دیگر، به صحنه سخنرانی در جمع 100 مرد اعدامی رسید.
روی صحنه میآید آن سردار. رو به تماشاكنان میایستد. مردی كه لباس نظامی بر تن ندارد. اما عجیب آنكه اخمو و جدی است. به بهانه سخن گفتن در باره موزه جنگ به تریبون فراخوانده شده اما میخواهد با بیان یك خاطره شروع كند. او همان مردی است كه امیر لطفی روی چهره او، زبان و نگاهش قفل شده بود. فرماندهی كه به قول امیر لطفی با چند جوان و نوجوان و چند آر پی جی در مقابل گردانی از تانك ایستاد و دره ترس را در چشمان ژنرال عراقی حفر كرده بود. موضوع خاطره مردی كه انگار لبخند بلد نیست، در باره اجرای حكم اعدام یك گروه 100 نفره در خط مقدم جبهه است. مجری مراسم، نام این مرد را مرتضی قربانی اعلام میكند.
حكم مرگ 100 اسیر
"ما شاگرد امامیم و اكنون شاگرد آیتالله خامنهای هستیم و این سرمایه اصلی ماست. حكایتی برایتان نقل میكنم تا این حقیقت را از اعماق خاطرات جنگ بازتابانم.
قبل از عملیات خیبر به من و شهید غلامی ماموریت دادند كه برویم و جاده بغداد – بصره را شناسایی كنیم. وقتی ما شناسایی را انجام دادیم و برگشتیم، تازه فهمیدیم عملیاتی در پیش است به نام خیبر.
ما همراه با لشكر حمزه سیدالشهدا عمل كردیم. در آن عملیات 450 اسیر گرفتیم و 130 اسیر دادیم. به سرعت عملیات فرستادن اسرا به عقب را شروع كردیم. از سوی دیگر خبر میرسید؛ عملیات لو رفته است. ما توانسته بودیم 350 اسیر را به عقب بفرستیم كه خبر آمد دو لشكر عراق از دو جبهه دارد ما را قیچی میكند و باید عقب نشینی كنیم. اذان مغرب را میگفتند، نماز خواندم و بعد، تماس گرفتم و گفتم؛ ما 100 اسیر داریم، اینها را چه كنیم؟ جواب دادند آنها را بكشید. اینها مسلمانند، برادرند و از همه مهمتر اسیرند؛ دو باره تماس گرفتیم كه تكلیف چیست؟ باز هم گفتند بكشیدشان. پرسیدم این دستور كیست؟ گفتند از بالا دستور آمده. تردید رهایم نمیكرد؛ تا پاسی از شب با من بود. در تماسی دیگر پرسیدم آیا كشتن این اسیرها دستور امام است؟ كه گفتند بله. اما تردید هنوز با من بود. تا ساعت سه صبح، كاری نكردم. حالا هی خبر میرسد كه عراقیها دارند به ما نزدیك میشوند و وقت تنگ است و زودتر باید به عقب برگردیم. باز هم تماس گرفتم و همان سوال مغرب تا آن موقع را باز پرسیدم كه پاسخ دادند آن 100 نفر را باید بكشید و بعد بیایید عقب. دو ركعت نماز خواندم تا آماده شوم. 100 اسیر را به خط كردیم. آنها فقط زیرپوش تنشان بود. تیربار را كاشتیم روبروی آنها. بعد شروع كردم به سخنرانی. به مترجم گفتم حتی بسمالله را هم برای آنها ترجمه كند. و هر چه گفتم او دقیق ترجمه كرد. باز هم خبر میرسد كه عراقیها نزدیكتر شدهاند و وقت تنگتر شده است و من حتما باید قبل از اجرای دستور، سخنرانیام را تمام كنم. برایشان گفتم كه ما تكلیف داریم صدام و نظامیان تحت فرمانش را تنبیه كنیم و توضیح دادم كه چرا چنین تكلیفی بر دوش داریم و گفتم كه ما باید عقب نشینی كنیم، در حالی كه نتواستهایم آنها را مثل 350 نفر دیگر به عقب بفرستیم و بعد گفتم؛ در یك دست من حكم اعدام آنهاست و كارنامه شاگردی امام خمینی را در دست دیگر دارم و دیدم كه به تیربار چشم دوختهاند. آخر هم گفتم آنها را میخواهم آزاد كنم برای اینكه پیام این تكلیف را با خود ببرند. بعدها، خدا رحمت كناد شهید محلاتی را، خبر دادند كه جمعی از رزمندگان و فرماندهان جنگ با امام دیداری دارند كه من هم افتخار حضور در آن دیدار را دارم. رفتیم تا یك بار دیگر از آن بی كرانه سیراب شویم. دیدار كه تمام شد، مطابق معمول، آقای محلاتی فرماندهان را به امام معرفی میكردند و ما میتوانستیم دست آن مراد را ببوسیم. نوبت به من رسید؛ آقای محلاتی مرا معرفی كرند و من دست امام را گرفته بودم تا ببوسم. آقای محلاتی اسم مرا كه به امام گفتند، اضافه كردند كه ایشان همان فرماندهی است كه 100 اسیر را آزاد كرد؛ امام ناگهان دست دیگرشان را پیش آوردند و دستهای من را با هر دو دست گرفتند و فشردند و گفتند باركالله، درود برشما. و من دانستم كه آزاد كردن اسرا همانا اجرای دستور امام بوده است."
ضریح سبز
صورت سردار اصلا خیس نشده بود. خاطره سردار، سكوتی بر سالن حاكم كرده بود و سردار هم حالا ساكت شده بود. سردار، مكثی كرد و آنگاه روی به پشت سرش گرداند تا نگاهش روی نقطهای قفل شد. او داشت به عمیقترین نقطه افق نگاه همه تماشاكنان نگاه میكرد. یعنی دیوار روبرویی صحنه؛ كه بر آن، عكس شهدا روی طرحی از یك ضریح سبز تزیین شده بود. بی اراده خاطره ضیافت افطار روز اول ماه رمضان را مرور میكردم. وقتی بعد از اذان و نماز، نسیمی و نوایی با دعای سفره در هم تنیده بود. یكی از جوانهای هیاتالشهدا میگفت قدیمیهای هیات اصرار دارند؛ به تقلید از شهدا، هر وقت سفره هیات پهن میشود باید دعای سفره بخوانیم. صدای سردار سكوت سالن و مرور خاطرهام را میشكند: "برادران شهدا شاهد اعمال ماهستند."
رازگشایی حاج سید امیر
شهدا شاهدند. این بچههای جنگ، چه فرماندهانشان كه حالا با مو و محاسن آنكادر شده و شیك و خاكستری، با ماشینهای آلامد و شیشه برقی به تالار اجتماعات مسجد ولیعصر در خیابان وزرای تهران آمده بودند و خدا میداند از آن همه زرق و برق در رنجاند یا در غفلت و چه آنها كه حیاط منزل پدر خانم حاج سید امیر را برای حضور در مراسم زیارت عاشورای هفتگی هیاتالشهدا با موتور تكتاز و تیزرو و شهاب و آمیكو ، اشغال كرده بودند و خدا میداند به خاطر دیدن ماشینهای شخصیتی كه سرداران را توی خیابانها این طرف آن طرف میبرد، در رنج و دلشورهاند یا وقتی پشت یك چراغ قرمز به یكی از آنها میرسند، بی اعتنا رد میشوند؛ خلاصه هر دو گروه انگار از روی یك بیانیه و میثاق معادلات روزمرگی را حل میكنند: "شهدا شاهدند." وقتی حاج سید امیر داشت كاشتنی در سالهای دور را رازگشایی میكرد، با همین جمله شروع كرد: "شهدا شاهدند." زیرا آنها به این دنیا آمدند نه برای اینكه دفن شوند بل برای اینكه كاشته شوند تا برویند تا سایهای مهربان بیافرینند تا نیسم خنك شهادت، توشه صبر به ما كه ماندهایم ارزانی كند. ما كه ماندهایم باور كنید ممكن است اشتباهی باشیم و این نوای شهدا است كه اگر بشنویم همواره گوش و جانمان را مینوازد. ما ممكن است اشتباهی باشیم مگر وقتی نوبت به رفتن ما رسید، كاشتنی باشیم نه دفن شدنی.
نوشته شده توسط علاقبندان در دوشنبه 1 مهر 1387 و ساعت 04:09 ق.ظ